خيام
بازگشت غرور آفرین و پیروزمندانه ی شما را به تمامی مدیران سایت تبریک می گوییم


دانشجويان دانشگاه غير انتفاعي خيام مشهد
 
HomePortalFAQSearchMemberlistCalendarRegisterLog in

Share | 
 

 خاطرات دانشگاه

View previous topic View next topic Go down 
Go to page : Previous  1, 2, 3, 4, 5  Next
AuthorMessage
N.SH.H
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 308
Join date : 2010-01-17

PostSubject: خاطرات دانشگاه   7/2/2010, 16:59

First topic message reminder :

برادران و خواهران گرامي در اين قسمت مي توانيد خاطرات خود از دوران دانشگاه را مرقوم فرماييد :|
Back to top Go down

AuthorMessage
Mahdi Amadeh
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
avatar

تعداد پستها : 226
Join date : 2009-12-27
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   2/5/2010, 01:02

ترم 3 بودیم و من و مهدی عزیز و ناصر از پله های اون سمت دفتر آقای خوش اندام داشتیم بالا میرفتیم که بریم سایت .از طرف دیگه یکی از خانومای همکلاسیمون هم داشتن با عجله میومدن پایین .مهدی و ناصر هم جلوتر از من بودند. در همین حین مهدی عزیز یه چیزی گفت که همگی مازدیم زیر خنده Laughing ، که یه هو من از پشت سر دیدم که چادر اون همکلاسی مون رفت زیر پای ناصر و چون اینا خلاف جهت حرکت میکردن چادره کمی کشیده شد. ناصر ومهدی در اون لحظه متوجه نشدند اما من که همچنان در حال خندیدن بودم برگشتم دیدم خانوم .... به شدت عصبانی شده اند Mad ضمن اینکه زیر لب لفظ خاصی را خطاب به من بیگناه ادا نمودند به راه خود ادامه دادند.
ایشون فکر کردند این کارو من !!! و عمدا انجام داده ام !!!! شوکه شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم؟ Shocked ناصر برگشت گفت چی شده و ماجرا رو براشون تعریف کردم. بعد اون ، تصمیم گرفتم که خودم برم پیش ایشون و براشون توضیح بدم که بابا این قضیه عمدی نبوده و اصلا کار من نبوده. اما هر وقت که قصد کردم با چهره منزجر ایشون مواجه شده و از ترس !!!! (pale ) بی خیالش میشدم. خلاصه این ماجرا تا چندوقت واسه آقا ناصرما شده بود سوژه خنده (و میگفت:عمرا .من برم از یه خانوم عذرخواهی کنم !!!! )
غمگين

_________________

خدای من !
هر گزنگویمت که بیا دست من بگیر
عمریست گرفته ای،مبادا رها کنی
Back to top Go down
n.y
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 351
Join date : 2009-12-24
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   2/5/2010, 01:52

من از همین جا از ایشون عذر می خواهم. البته فقط تقصیر من نبود.
و از مهدی آماده بخاطر اینکه خیلی بهش خندیدم لبخند

_________________
where you say...
"It`s impossible"...

good tells you
"Everything is possible"
Back to top Go down
http://khayyam.forumotion.com
f.mousavi
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
avatar

تعداد پستها : 91
Join date : 2010-02-15

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   2/5/2010, 13:39

[quote="Mahdi Amadeh"] دیدم خانوم .... به شدت عصبانی شده اند Mad ضمن اینکه زیر لب لفظ خاصی را خطاب به من بیگناه ادا نمودند به راه خود ادامه دادند.


دقيقا يادم نيس.ولي فك ميكنم اون خانوم من بودم Smile به هر حال اگه من بودم عذرخواهيتونو قبول كردم.
در ضمن چيزي كه گفتم هم اين بود:يه عذرخواهي بكنين بد نيس

ببخشيد منزجر يعني چي؟
Back to top Go down
n.y
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 351
Join date : 2009-12-24
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   2/5/2010, 13:45

[quote="f.moosavi"]
Mahdi Amadeh wrote:
دیدم خانوم .... به شدت عصبانی شده اند Mad ضمن اینکه زیر لب لفظ خاصی را خطاب به من بیگناه ادا نمودند به راه خود ادامه دادند.


دقيقا يادم نيس.ولي فك ميكنم اون خانوم من بودم Smile به هر حال اگه من بودم عذرخواهيتونو قبول كردم.
در ضمن چيزي كه گفتم هم اين بود:يه عذرخواهي بكنين بد نيس

ببخشيد منزجر يعني چي؟

مطمئنا شما نيستيد.

_________________
where you say...
"It`s impossible"...

good tells you
"Everything is possible"
Back to top Go down
http://khayyam.forumotion.com
f.mousavi
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
avatar

تعداد پستها : 91
Join date : 2010-02-15

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   2/5/2010, 13:56

من عذر ميخوام تعظیم
Back to top Go down
n.y
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 351
Join date : 2009-12-24
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   2/5/2010, 14:38

خواهش مي كنم

_________________
where you say...
"It`s impossible"...

good tells you
"Everything is possible"
Back to top Go down
http://khayyam.forumotion.com
Mahdi Amadeh
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
avatar

تعداد پستها : 226
Join date : 2009-12-27
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   2/5/2010, 16:16

این خاطره منم برمیگرده به دو سه ترم پیش که با ناصر رفتیم نمازخونه تا نماز ظهر بخونیم اینو هم بگم که هر وقت ما با هم شروع به خوندن نماز کردیم ناشد بود یکی زودتر تموم نکنه.یعنی یه نفر از ما اشتباهی سه رکعت میخوند.
اما این بار یه اتفاق جالب افتاد. نمازو با هم شروع کردیم و ناصر زودتر تموم کرد دیدم داره میخنده . من شک کردم که نکنه من دارم 5 رکعت میخونم.!!! scratch
خلاصه نمازم تموم شد.تا میخواستم به ناصر بگم که نمیدونم 4 رکعت خوندم یا 5 رکعت دیدم ناصر میگه منم نمیدونم سه رکعت خوندم یا 4 رکعت.!!!! Like a Smile @

بعد کلی بگو بخندو و جر وبحث نفهمیدیم که آقا من 4 رکعت خوندمو ناصر 3 رکعت . یا ناصر 4 رکعت خونه بود من 5 رکعت؟؟؟؟ خدا میدونه چی شده بود؟؟

حالا مونده بودیم من نمازمو دوباره بخونم یا ناصر ؟؟و یا اینکه هردوتامون دوباره بخونیم ؟؟؟و چون در این مورد فکر هیچ کس نرسیده که برا این مسئله استفتا بزنه و از اونجایی که باز هم مجبور میشدیم که با هم شروع کنیم کلا بی خیال شدیم. لبخند

از اون به بعد من به این نتیجه رسیدم که یه رکعت از ناصر دیرتر شروع به خوندن نماز کنم و هروقت اون تموم کرد یعنی من رکعت سومم و هر وقت تموم کرد و داشت میخندید یعنی من رکعت دومم!!! Laughing اینجوری من نمازم درست میشه
یا اینکه ناصر یه رکعت دیر تر از من شروع کنه و هر وقت من تموم کردم یعنی ناصر یه رکعت دیگه داره و اگه تموم کردمو شروع کردم به خندیدن یعنی ناصر سلام بده نماز تموم شد. خنده
اینجوری دیگه هردوتامون اشتباه نمیکنیم

_________________

خدای من !
هر گزنگویمت که بیا دست من بگیر
عمریست گرفته ای،مبادا رها کنی
Back to top Go down
محمد اخلاقی
مديركل سايت
مديركل سايت
avatar

تعداد پستها : 616
Join date : 2010-01-04
Age : 30
آدرس پستي : mohammadakhlaghi66@gmail.com

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   2/5/2010, 19:46

Mahdi Amadeh wrote:
و چون در این مورد فکر هیچ کس نرسیده که برا این مسئله استفتا بزنه و از اونجایی که باز هم مجبور میشدیم که با هم شروع کنیم کلا بی خیال شدیم. لبخند


دستت درد نکنه مهدی جان، یک باب کامل در مورد شکیات نماز داریم، علما همه جا هستن و نظر می دن، شما جوونها غافل شدید و این احکام رو فراموش کردید Like a Smile @

_________________
وبلاگ من: [You must be registered and logged in to see this link.]

لبخند
Back to top Go down
http://www.zarkhepo0tal.blogfa.com
mahdi aziz
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 313
Join date : 2009-12-30
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   3/5/2010, 14:58

ناصر يوسفي wrote:
من از همین جا از ایشون عذر می خواهم. البته فقط تقصیر من نبود.
و از مهدی آماده بخاطر اینکه خیلی بهش خندیدم لبخند
ایشون از بچه های ورودی مهر هستند درس هاشونونم خیلی خوبه و بیشتر با خانم ممتاز هستند.
چون به فامیل نمیشناسم نشونه دادم!!!
Back to top Go down
Mahdi Amadeh
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
avatar

تعداد پستها : 226
Join date : 2009-12-27
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   4/5/2010, 11:46

ناصر يوسفي wrote:
من از همین جا از ایشون عذر می خواهم. البته فقط تقصیر من نبود.
اینجا قبول نیست باید بری و رسما و در حضور همه از ایشون معذرت خواهی کنی.

_________________

خدای من !
هر گزنگویمت که بیا دست من بگیر
عمریست گرفته ای،مبادا رها کنی
Back to top Go down
mahdi aziz
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 313
Join date : 2009-12-30
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   5/5/2010, 03:25

این خاطره مربوط به دیشب میشه.
دیشب وقتی سوار قطار شدیم و داخل کوپه خودمون رفتیم دیدیم 5 تا ساک بزرگ روی یکی از صندلی هاست و یه نفر روی تخت دیگه خوابیده با خودمون گفتیم بی وجدان چه همه ساک آورده تازه روی تخت دیگه گذاشته بعد از چند ساعت که همه چرتی شدیم خواستیم که بخوابیم با خودمون فکر میکردیم این همه ساک چه کار کنیم که یکی از هم کوپه ای ها اونا رو بین همه پخش کرد با خودم گفتم چرا باید ما جور مردیکه رو بکشیم می خواستم به اون یه چیزی بگم که که اتفاقی سرم رو روش(ساک) گذاشتم دیدئم خیلی نرمه بعد که بازش کردم دیدم توش پتو و بالشته بنده خدا مرده! به خودم هزار تا چیز گفتم که چرا داشتم این قدر زود قضاوت می کردم.
تو این جا هر چند مدت یه سوتی یکیمون باید بدیم!
Back to top Go down
f.mousavi
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
avatar

تعداد پستها : 91
Join date : 2010-02-15

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   6/5/2010, 01:37

لبخند خنده


Last edited by f.moosavi on 6/5/2010, 04:33; edited 1 time in total
Back to top Go down
محمد اخلاقی
مديركل سايت
مديركل سايت
avatar

تعداد پستها : 616
Join date : 2010-01-04
Age : 30
آدرس پستي : mohammadakhlaghi66@gmail.com

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   6/5/2010, 02:14

mahdi aziz wrote:
این خاطره مربوط به دیشب میشه.
دیشب وقتی سوار قطار شدیم و داخل کوپه خودمون رفتیم دیدیم 5 تا ساک بزرگ روی یکی از صندلی هاست و یه نفر روی تخت دیگه خوابیده با خودمون گفتیم بی وجدان چه همه ساک آورده تازه روی تخت دیگه گذاشته بعد از چند ساعت که همه چرتی شدیم خواستیم که بخوابیم با خودمون فکر میکردیم این همه ساک چه کار کنیم که یکی از هم کوپه ای ها اونا رو بین همه پخش کرد با خودم گفتم چرا باید ما جور مردیکه رو بکشیم می خواستم به اون یه چیزی بگم که که اتفاقی سرم رو روش(ساک) گذاشتم دیدئم خیلی نرمه بعد که بازش کردم دیدم توش پتو و بالشته بنده خدا مرده! به خودم هزار تا چیز گفتم که چرا داشتم این قدر زود قضاوت می کردم.
تو این جا هر چند مدت یه سوتی یکیمون باید بدیم!

واقعا محشرید، کلی خندیدم با سوتی فوق العادتون Like a Smile @

_________________
وبلاگ من: [You must be registered and logged in to see this link.]

لبخند
Back to top Go down
http://www.zarkhepo0tal.blogfa.com
محمد اخلاقی
مديركل سايت
مديركل سايت
avatar

تعداد پستها : 616
Join date : 2010-01-04
Age : 30
آدرس پستي : mohammadakhlaghi66@gmail.com

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   7/5/2010, 06:40

یکی از خاطرات جالب من مربوط میشه به 2 ترم پیش ، روزی که میان ترم معماری کامپیوتر داشتم و تو اتوبوس داشتم به سمت دانشگاه می اومدم، اون روز خیلی شلوغ بود و اتوبوس کند حرکت می کرد، جوری شده بود که می ترسیدم دیر برسم، تقریبا 10 دقیقه به شروع کلاس مونده بود و من هنوز تو اتوبوس بودم.(ساعت 1:50 بود)
یهو دیدم یه پسره تو اتوبوس غش کرد و افتاد!! حالا ملت همه واستادن نگاهش می کنن و هیچکس بهش دست نمی زد، بهشون گفتم کمک کنید و با کمک یه نفر به زور رو صندلی نشوندمش، دیدم دونه های عرق رو پیشونیشه و تنش سرده، قبلا یه چیزای از امداد بلد بو دم و با چندتا سوال ازش فهمیدم فشارش افتاده، خلاصه یه شکلات از مردم گرفتم و بهش دادم تا یکم به حال اومد. حالا به ایستگاه دانشگاه آزاد رسیده بودیم و اون می خواست پیاده شه اما نمی تونست درست راه بره، به هرکدوم ازمردم می گفتم کمکش کنید می گفتن کار داریم، منم دیرم شده بود. دل رو زدم به دریا و خودم پیاده شدم تا برسونمش به دانشگاه
زیر بغلشو گرفتم و تا سلف دانشگاه بردمش، یه آبمیوه و کیک هم خریدم و بهش دادم از گوشیش به دوستش زنگ زدم و گفتم تو سلفه و اوضاعش اینجوریه و مثل باد دویدم تا به کالاس برسم، سوار تاکسی شدم و جلوی در دانشگاه پیاده شدم و دویدم تو کلاس دیدم استاد همون لحظه اومده!! شاخ در آوردم به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت 2:05 دقیقه ست!! اصلا باورم نمی شد که به این زودی رسیده باشم، یعنی غیر ممکن بود. تو حالت عادی که من ایستگاه بعدی پیاده می شدم و با تاکسی می اومدم 2 یا 2:05 می رسیدم!!
یاد کلید اسرار افتادم و با خودم خندیدم Surprised

_________________
وبلاگ من: [You must be registered and logged in to see this link.]

لبخند
Back to top Go down
http://www.zarkhepo0tal.blogfa.com
N.SH.H
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 308
Join date : 2010-01-17

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   7/5/2010, 10:56

پتروس اخلاقي

نتيجه مي گيريم كه هميشه به ديگران كمك كنيم
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   7/5/2010, 12:00

امروز صبح قرار بود ساعت 7 روبروی پارک لاله باشیم تا باهم بریم کوه.ساعت 5 بود که فاطمه اس زد و گفت بارون شدیدی اومده و حالا چیکار کنیم منم که با کوه مخالف بودم به شهلا اس زدم که بریم پارک ملت،کوه بارون اومده خطر داره حالا همه بم اس میزنند که چی شد و کجا بریم .و شهلا جان در خواب ناز بودند تا نزدیک 6 بود که بالاخره جواب دادحالا که اوکی گرفتم و اومدم به بقیه خبر بدم این بار فاطمه خوابیده بود و هرچی زنگ میزدم و اس میزدم جواب نمیداد حالا کی این و بیدار کنهSmile بالاخره بعد از تلاش زیاد و زنگ زدن به خونه و موبایل بیدار شد و گفت نمییاد.Sadساعت 7 شده بود من نگران بودم که کسی باز خوابش نبره به کمک زنگ و اس همه رو بیدار نگهداشتم و قرار شد بریم پارک بالاخره ساعت 8 بود که دور هم جمع شدیم و رفتیم پارک هوا خیلی خوب بود.یک دور ،دور پارک و زدیم و صبحانه خوردیم و برگشتیم جای اونایی که نبودن خالیSmile


Last edited by bahar sanati on 7/5/2010, 13:04; edited 1 time in total
Back to top Go down
Guest
Guest
avatar


PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   7/5/2010, 12:30

محمد اخلاقی wrote:
یکی از خاطرات جالب من مربوط میشه به 2 ترم پیش ، روزی که میان ترم معماری کامپیوتر داشتم و تو اتوبوس داشتم به سمت دانشگاه می اومدم، اون روز خیلی شلوغ بود و اتوبوس کند حرکت می کرد، جوری شده بود که می ترسیدم دیر برسم، تقریبا 10 دقیقه به شروع کلاس مونده بود و من هنوز تو اتوبوس بودم.(ساعت 1:50 بود)
یهو دیدم یه پسره تو اتوبوس غش کرد و افتاد!! حالا ملت همه واستادن نگاهش می کنن و هیچکس بهش دست نمی زد، بهشون گفتم کمک کنید و با کمک یه نفر به زور رو صندلی نشوندمش، دیدم دونه های عرق رو پیشونیشه و تنش سرده، قبلا یه چیزای از امداد بلد بو دم و با چندتا سوال ازش فهمیدم فشارش افتاده، خلاصه یه شکلات از مردم گرفتم و بهش دادم تا یکم به حال اومد. حالا به ایستگاه دانشگاه آزاد رسیده بودیم و اون می خواست پیاده شه اما نمی تونست درست راه بره، به هرکدوم ازمردم می گفتم کمکش کنید می گفتن کار داریم، منم دیرم شده بود. دل رو زدم به دریا و خودم پیاده شدم تا برسونمش به دانشگاه
زیر بغلشو گرفتم و تا سلف دانشگاه بردمش، یه آبمیوه و کیک هم خریدم و بهش دادم از گوشیش به دوستش زنگ زدم و گفتم تو سلفه و اوضاعش اینجوریه و مثل باد دویدم تا به کالاس برسم، سوار تاکسی شدم و جلوی در دانشگاه پیاده شدم و دویدم تو کلاس دیدم استاد همون لحظه اومده!! شاخ در آوردم به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت 2:05 دقیقه ست!! اصلا باورم نمی شد که به این زودی رسیده باشم، یعنی غیر ممکن بود. تو حالت عادی که من ایستگاه بعدی پیاده می شدم و با تاکسی می اومدم 2 یا 2:05 می رسیدم!!
یاد کلید اسرار افتادم و با خودم خندیدم Surprised



احسنت بر شما با اين جوانمردي و فداكاريت اشك منو در آوردي

بابا تو ديگه كي هستي ............ فردين
Back to top Go down
N.SH.H
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 308
Join date : 2010-01-17

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   7/5/2010, 12:38

bahar sanati wrote:
...و رفتیم پارک هوا خیلی خوب بود.یک دور ،دور پارک و زدیم و صبحانه خوردیم و برگشتیم جای اونایی که نبودن خالیSmile


گفتم چرا ديروز اداره كل محيط زيست استان اعلام وضعيت فوق العاده كرده بود.ستاد حوادث غيرمترقبه هم هشدار داده بود مبني بر بروز فاجعه ي زيست محيطي.
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   8/5/2010, 12:09

Harsini wrote:
bahar sanati wrote:
...و رفتیم پارک هوا خیلی خوب بود.یک دور ،دور پارک و زدیم و صبحانه خوردیم و برگشتیم جای اونایی که نبودن خالیSmile


گفتم چرا ديروز اداره كل محيط زيست استان اعلام وضعيت فوق العاده كرده بود.ستاد حوادث غيرمترقبه هم هشدار داده بود مبني بر بروز فاجعه ي زيست محيطي.
ما هم خبر و شنیده بودیم رفته بودیم برای تشخیص هویت و چهره نگاری عوامل ویران کردن پارک در هفته قبل اخه سربازان گمنام ردشونو تا دانشگاه گرفته بودن Like a Smile @
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   8/5/2010, 12:14

محمد اخلاقی wrote:
یکی از خاطرات جالب من مربوط میشه به 2 ترم پیش ، روزی که میان ترم معماری کامپیوتر داشتم و تو اتوبوس داشتم به سمت دانشگاه می اومدم، اون روز خیلی شلوغ بود و اتوبوس کند حرکت می کرد، جوری شده بود که می ترسیدم دیر برسم، تقریبا 10 دقیقه به شروع کلاس مونده بود و من هنوز تو اتوبوس بودم.(ساعت 1:50 بود)
یهو دیدم یه پسره تو اتوبوس غش کرد و افتاد!! حالا ملت همه واستادن نگاهش می کنن و هیچکس بهش دست نمی زد، بهشون گفتم کمک کنید و با کمک یه نفر به زور رو صندلی نشوندمش، دیدم دونه های عرق رو پیشونیشه و تنش سرده، قبلا یه چیزای از امداد بلد بو دم و با چندتا سوال ازش فهمیدم فشارش افتاده، خلاصه یه شکلات از مردم گرفتم و بهش دادم تا یکم به حال اومد. حالا به ایستگاه دانشگاه آزاد رسیده بودیم و اون می خواست پیاده شه اما نمی تونست درست راه بره، به هرکدوم ازمردم می گفتم کمکش کنید می گفتن کار داریم، منم دیرم شده بود. دل رو زدم به دریا و خودم پیاده شدم تا برسونمش به دانشگاه
زیر بغلشو گرفتم و تا سلف دانشگاه بردمش، یه آبمیوه و کیک هم خریدم و بهش دادم از گوشیش به دوستش زنگ زدم و گفتم تو سلفه و اوضاعش اینجوریه و مثل باد دویدم تا به کالاس برسم، سوار تاکسی شدم و جلوی در دانشگاه پیاده شدم و دویدم تو کلاس دیدم استاد همون لحظه اومده!! شاخ در آوردم به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت 2:05 دقیقه ست!! اصلا باورم نمی شد که به این زودی رسیده باشم، یعنی غیر ممکن بود. تو حالت عادی که من ایستگاه بعدی پیاده می شدم و با تاکسی می اومدم 2 یا 2:05 می رسیدم!!
یاد کلید اسرار افتادم و با خودم خندیدم Surprised
مردم خیلی بیرحم شدن واقعا کارتون تحسین داره
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   8/5/2010, 12:19

mahdi aziz wrote:
این خاطره مربوط به دیشب میشه.
دیشب وقتی سوار قطار شدیم و داخل کوپه خودمون رفتیم دیدیم 5 تا ساک بزرگ روی یکی از صندلی هاست و یه نفر روی تخت دیگه خوابیده با خودمون گفتیم بی وجدان چه همه ساک آورده تازه روی تخت دیگه گذاشته بعد از چند ساعت که همه چرتی شدیم خواستیم که بخوابیم با خودمون فکر میکردیم این همه ساک چه کار کنیم که یکی از هم کوپه ای ها اونا رو بین همه پخش کرد با خودم گفتم چرا باید ما جور مردیکه رو بکشیم می خواستم به اون یه چیزی بگم که که اتفاقی سرم رو روش(ساک) گذاشتم دیدئم خیلی نرمه بعد که بازش کردم دیدم توش پتو و بالشته بنده خدا مرده! به خودم هزار تا چیز گفتم که چرا داشتم این قدر زود قضاوت می کردم.
تو این جا هر چند مدت یه سوتی یکیمون باید بدیم!
اینجا یک سوال مطرح میشه اگر شما فکر کردید که ساک واسه اون شخص بوده چرا درش و بازش کردید Evil or Very Mad
آخه کی این همه ساک و همه یک اندازه رو میاره Question Like a Smile @
Back to top Go down
n.Shayanfar
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
avatar

تعداد پستها : 104
Join date : 2010-02-28

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   8/5/2010, 14:57

Harsini wrote:
پتروس اخلاقي

نتيجه مي گيريم كه هميشه به ديگران كمك كنيم


مادر ترسا ؟
Back to top Go down
mahdi aziz
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 313
Join date : 2009-12-30
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   8/5/2010, 16:29

bahar sanati wrote:
mahdi aziz wrote:
این خاطره مربوط به دیشب میشه.
دیشب وقتی سوار قطار شدیم و داخل کوپه خودمون رفتیم دیدیم 5 تا ساک بزرگ روی یکی از صندلی هاست و یه نفر روی تخت دیگه خوابیده با خودمون گفتیم بی وجدان چه همه ساک آورده تازه روی تخت دیگه گذاشته بعد از چند ساعت که همه چرتی شدیم خواستیم که بخوابیم با خودمون فکر میکردیم این همه ساک چه کار کنیم که یکی از هم کوپه ای ها اونا رو بین همه پخش کرد با خودم گفتم چرا باید ما جور مردیکه رو بکشیم می خواستم به اون یه چیزی بگم که که اتفاقی سرم رو روش(ساک) گذاشتم دیدئم خیلی نرمه بعد که بازش کردم دیدم توش پتو و بالشته بنده خدا مرده! به خودم هزار تا چیز گفتم که چرا داشتم این قدر زود قضاوت می کردم.
تو این جا هر چند مدت یه سوتی یکیمون باید بدیم!
اینجا یک سوال مطرح میشه اگر شما فکر کردید که ساک واسه اون شخص بوده چرا درش و بازش کردید Evil or Very Mad
آخه کی این همه ساک و همه یک اندازه رو میاره Question Like a Smile @
ج س 1:تو متنم گفتم وقتی دیدم نرمه درش رو باز کردم یعنی قبلش یه چیزایی دستگیرم شده بود. لبخند
ج س 2: منم تو کف بودم که چطور این همه ساک رو با خودش آورده! در ضمن ساک هایی مثل ساک های سربازی همش مثل همه. Laughing
Back to top Go down
n.y
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 351
Join date : 2009-12-24
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   1/6/2010, 15:08

خاطره ای که میخوام بگم مربوط میشه به من و آقای عزیز در کنفرانس امیر کبیر
اول اینکه زیپ شلوار ایشون متاسفانه در اولین تک مضراب زدنشون پکید(به قول امین) و تا انتهای کنفرانس کیفش رو جلوش گرفته بود.
و از همه جالب تر اینکه در متروی تهران قصد عبور از گیت بلیط رو داشتیم که جناب عزیز از سمت چپ یعنی قسمت برگشت مسافرین می خواست به زور بلیط رو وارد کنه به یه سوراخی که نمی دونم از کجا پیداش کرده بود.لبخند

_________________
where you say...
"It`s impossible"...

good tells you
"Everything is possible"
Back to top Go down
http://khayyam.forumotion.com
mahdi aziz
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 313
Join date : 2009-12-30
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   1/6/2010, 15:43

مرد حسابی چی گیر دادی به ما!
Back to top Go down
Sponsored content




PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   

Back to top Go down
 
خاطرات دانشگاه
View previous topic View next topic Back to top 
Page 4 of 5Go to page : Previous  1, 2, 3, 4, 5  Next

Permissions in this forum:You cannot reply to topics in this forum
خيام :: دانشجويان خيام :: خاطرات دانشگاه-
Jump to: