خيام
بازگشت غرور آفرین و پیروزمندانه ی شما را به تمامی مدیران سایت تبریک می گوییم


دانشجويان دانشگاه غير انتفاعي خيام مشهد
 
HomePortalFAQSearchMemberlistCalendarRegisterLog in

Share | 
 

 خاطرات دانشگاه

View previous topic View next topic Go down 
Go to page : Previous  1, 2, 3, 4, 5  Next
AuthorMessage
N.SH.H
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 308
Join date : 2010-01-17

PostSubject: خاطرات دانشگاه   7/2/2010, 16:59

First topic message reminder :

برادران و خواهران گرامي در اين قسمت مي توانيد خاطرات خود از دوران دانشگاه را مرقوم فرماييد :|
Back to top Go down

AuthorMessage
محمد اخلاقی
مديركل سايت
مديركل سايت
avatar

تعداد پستها : 616
Join date : 2010-01-04
Age : 29
آدرس پستي : mohammadakhlaghi66@gmail.com

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   14/3/2010, 12:22

به فال نیک می گیریم حضور خانوم ها رو تو قسمت خاطرات، ایشالا که کم کم تو همه ی بخش های مورد علاقشون مطلب بدن. ممنون elephant

_________________
وبلاگ من: [You must be registered and logged in to see this link.]

لبخند
Back to top Go down
http://www.zarkhepo0tal.blogfa.com
f.mousavi
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
avatar

تعداد پستها : 91
Join date : 2010-02-15

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   16/3/2010, 03:45

bahar sanati wrote:
["]حالا هی با تعریف کردن از عروسی سمان دل ما رو بسوزون character0006 من که میدونم من نبودم بهتون خوش نگذشته Suspect بعدشم باشه حالا تولد منو نمیگی عروسی سمان و میگی به عنوان خاطره اگه امسال دعوتت کردم بي تربيت
دلم هنوز میسوزه که نشد یعنی نذاشتن بیام Sad

چرا میزنی؟ character0006 اجازه بده.تولد تو که اصلا جدا.........
یادته که دیدن خالم نرفتم اومدم تولد تو فقط به خاطر تو چشمك آخه چی بگم؟خیلی خوش گذشت
Back to top Go down
f.mousavi
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
avatar

تعداد پستها : 91
Join date : 2010-02-15

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   16/3/2010, 03:47

محمد اخلاقی wrote:
به فال نیک می گیریم حضور خانوم ها رو تو قسمت خاطرات، ایشالا که کم کم تو همه ی بخش های مورد علاقشون مطلب بدن. ممنون elephant

قابلی نداشت
Back to top Go down
محمد اخلاقی
مديركل سايت
مديركل سايت
avatar

تعداد پستها : 616
Join date : 2010-01-04
Age : 29
آدرس پستي : mohammadakhlaghi66@gmail.com

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   17/4/2010, 08:19

بابا یعنی من خاطره ننویسم این بخش باید خاک بخوره؟ نه این آقای عزیز نباشه باید در این قسمت رو تخته کرد؟

خاطزه ی امروزمون بر می گرده به سال اول حضور آقای عزیز در دانشگاه، اون زمان آقا مهدی ماا خیلی خجالتی بود و پسر سر به زیر و با حیایی بود، نه مثل الان... Like a Smile @
بله، القصه . این آق مهدی داشت تو محوطه قدم می زد که یهو یکی از خانوم ها اومد و درخواست جزوه کرد از مهدی، عزیز هم از این دفتر های پاپکو داشت، فنر وسطش رو باز کرد تا برگه های درخواستی رو بده، اون خانوم هم دستشو آورد تا برگه ها ر از لای دفتر برداره، در اینجا بود که آقا مهدی ما جو گیر شد ، یهو زد و فنر لای دفتر رو بست، انگشت دخترک بیچاره لای فنر دفتر موندو جیغش به هوارفت. چهره ی مهدی دیدنی شده بود، رنگش قرمز شده بود و نمی دونست چی کار کنه.
دخترک بیچاره برگه ها رو گرفت و سریع رفت. و این آخرین نفری بود که از مهدی درخواست جزوه کرد ashamed

_________________
وبلاگ من: [You must be registered and logged in to see this link.]

لبخند
Back to top Go down
http://www.zarkhepo0tal.blogfa.com
محمد اخلاقی
مديركل سايت
مديركل سايت
avatar

تعداد پستها : 616
Join date : 2010-01-04
Age : 29
آدرس پستي : mohammadakhlaghi66@gmail.com

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   21/4/2010, 02:43

بله، آقا مهدی ما اینقدر خاطره تولید می کنه که این بخش خالی نمونه Laughing
خاطره ی جدید مربوط میشه به همین هفته و کلاس طراحی وب
عزیز که یکمی دیر رسیده بود با عجله می آد تو ساختمون و با خودش فکر می کنه کلاس شماره چند بود؟ یادش میاد که کلاس 101 بوده پس با شتاب هرچه بیشتر میاد و تو کلاس می شینه. یکم که به دور و برش نگاه می کنه می بینه چقدر چهره ها نا آشنا هستن!! تقریبا کلاس پر شده و هیچکدوم از پسر ها نیومدن! بیشتر که نگاه می کنه می بینه همه دارن به اون نگاه می کنن!! از بین جهره ها یه آشنا پیدا می کنه و می پرسه" کلاس طراحی وبه دیگه؟" اون خانوم هم جواب میده نه!!!!
میاد بیرون و یهو صدای انفجار خنده ی جمعیت رو از کلاس می شنوه. می ره تو برد تا کلاس رو پیدا کنه که متوجه میشه کلاس 101 تنظیم خانواده ی خواهران بوده Like a Smile @ ::p: لبخند

_________________
وبلاگ من: [You must be registered and logged in to see this link.]

لبخند
Back to top Go down
http://www.zarkhepo0tal.blogfa.com
n.y
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 351
Join date : 2009-12-24
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   21/4/2010, 03:30

خندهخندهخندهخندهخندهخندهخنده

_________________
where you say...
"It`s impossible"...

good tells you
"Everything is possible"


Last edited by ناصر يوسفي on 21/4/2010, 09:36; edited 1 time in total
Back to top Go down
http://khayyam.forumotion.com
f.mousavi
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
avatar

تعداد پستها : 91
Join date : 2010-02-15

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   21/4/2010, 08:29

يه خاطره از روز اول دانشگاه(البته دانشگاه خيام)
رفته بودم دنبال كاراي تكميل ظرفيت واسه همين دير رسيدم سر كلاس.فيزيك داشتيم با جناب ميرزائي
اومدم در كلاسو باز كنم ولي ازاونجائيكه بعضي وقتا درهاي دانشگاه خيام به صورت ماهرانه باز ميشه در باز نشد.دوباره امتحان كردم بازم نشد.يه نيگا كردم ديدم يه درم عقب كلاسه.رفتم اونو باز كنم كه اونم قفل بود. No بالاخره در باز شد و رفتم توكلاس و با جمعيت كثيري روبرو شدم.از خجالت همون رديف اول نشستمو تا آخر كلاس هيچي از درس نفهميدم Embarassed هر چند كه جلسات بعديم چيز زيادي متوجه نشدم
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   23/4/2010, 06:16

با بچه ها داشتیم میگفتیم و میخندیدیم من پشت سر همه میرفتم و داشتیم وارد کلاس میشدیم که حواسم پرت شد به 2 تا از بچه ها که داشتن حرف میزدن با هم و از جهت کنجکاوی خواستم ببینم چی میگن در این موقع بود که بچه ها درو بسته بودن و من نفهمیدم و اومدم برم تو کلاس که محکم با سر خوردم به در Like a Smile @
Back to top Go down
محمد اخلاقی
مديركل سايت
مديركل سايت
avatar

تعداد پستها : 616
Join date : 2010-01-04
Age : 29
آدرس پستي : mohammadakhlaghi66@gmail.com

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   23/4/2010, 20:17

هر دو تا خاطره ی آخر خیلی قشنگ بودن، ممنون elephant

_________________
وبلاگ من: [You must be registered and logged in to see this link.]

لبخند
Back to top Go down
http://www.zarkhepo0tal.blogfa.com
f.mousavi
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
avatar

تعداد پستها : 91
Join date : 2010-02-15

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   24/4/2010, 07:33

اينم يه خاطره از ترماي اول
با يكي از دوستام نشسته بوديم پاي يه كامپيوتر و داشتيم سي شارپ كار ميكرديم كه يه سوال واسمون پيش اومد.ميخواستيم يكيو پيدا كنيم كه ازش بپرسيم يهو ديديم يكي از آقايون رديف جلو نشسته.ازش خواستيم بياد و مشكلمونو حل كنه.همين طور كه داشت رو برگه جوابمونو ميداد دوستم اومد يه سوال بپرسه كه به طور نا خواسته دستش خورد به دست اون آقا.ايشونم يهو(مثل اينكه برق بگيردش)بلند شد و بدون اينكه چيزي بگه رفت سرجاش نشست.ما كه نفهميديم چي شد confused گيج به نظر شما

_ايشون آدم بسيار حساسي بودن؟
_ناراحت شدن و قهر كردن؟
_كلا جواب سوال از ذهنشون پاك شد؟
_ما نبايد از نامحرم سوال ميپرسيديم چون ممكنه...
Back to top Go down
Shahla Alavi
کاربر عادی
کاربر عادی


تعداد پستها : 15
Join date : 2010-02-12

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   24/4/2010, 07:42

2 ترم پیش بود،سمانه و مهسا تو سایت نشسته بودن پشت دو تاسیستم جدا،مهسا بلند میشه بره فلشش رو بزنه به یو اس بی پشت کیس(اون موقع کیس رو میز بود و فقط از پشت پورت یو اس بی داشت) که میبینه یک فلش تو کیس سمانه ست،نمیدونم با خودش چی فکر میکنه که فلش رو میکنه میره تحویل مسئول سایت میده و میگه این فلشو جا گذاشتن!!!!!!!!!!!!! Like a Smile @ (نفهمیده بوده فلش مال سمانه ست)سمانه از همه جا بی خبر میبینه فلشش باز نمیشه میره میبینه پشت کیس هم نیست و کلی نگران میشه ، خلاصه که بعد فهمیدیم مهسا چی کار کرده کلی به این حرکت باحالش خندیدیم. خنده خدا میدونه بعد که رفتیم فلشو بگیریم مسئول سایت راجع بما با خودش چی فکر کرده!!!! خنده


Last edited by Shahla Alavi on 24/4/2010, 08:40; edited 1 time in total
Back to top Go down
Shahla Alavi
کاربر عادی
کاربر عادی


تعداد پستها : 15
Join date : 2010-02-12

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   24/4/2010, 07:49

f.moosavi wrote:
اينم يه خاطره از ترماي اول
با يكي از دوستام نشسته بوديم پاي يه كامپيوتر و داشتيم سي شارپ كار ميكرديم كه يه سوال واسمون پيش اومد.ميخواستيم يكيو پيدا كنيم كه ازش بپرسيم يهو ديديم يكي از آقايون رديف جلو نشسته.ازش خواستيم بياد و مشكلمونو حل كنه.همين طور كه داشت رو برگه جوابمونو ميداد دوستم اومد يه سوال بپرسه كه به طور نا خواسته دستش خورد به دست اون آقا.ايشونم يهو(مثل اينكه برق بگيردش)بلند شد و بدون اينكه چيزي بگه رفت سرجاش نشست.ما كه نفهميديم چي شد confused گيج به نظر شما

_ايشون آدم بسيار حساسي بودن؟
_ناراحت شدن و قهر كردن؟
_كلا جواب سوال از ذهنشون پاك شد؟
_ما نبايد از نامحرم سوال ميپرسيديم چون ممكنه...


خیلی خنده بود فری جون! یادمه همون موقع هم واسمون تعریف کردی کلی هم تعجب کردیم هم خندیدیم! Laughing به نظر من هر 4 گزینه میتونه درست باشه
Back to top Go down
mahdi aziz
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 313
Join date : 2009-12-30
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   24/4/2010, 07:56

f.moosavi wrote:
اينم يه خاطره از ترماي اول
با يكي از دوستام نشسته بوديم پاي يه كامپيوتر و داشتيم سي شارپ كار ميكرديم كه يه سوال واسمون پيش اومد.ميخواستيم يكيو پيدا كنيم كه ازش بپرسيم يهو ديديم يكي از آقايون رديف جلو نشسته.ازش خواستيم بياد و مشكلمونو حل كنه.همين طور كه داشت رو برگه جوابمونو ميداد دوستم اومد يه سوال بپرسه كه به طور نا خواسته دستش خورد به دست اون آقا.ايشونم يهو(مثل اينكه برق بگيردش)بلند شد و بدون اينكه چيزي بگه رفت سرجاش نشست.ما كه نفهميديم چي شد confused گيج به نظر شما

_ايشون آدم بسيار حساسي بودن؟
_ناراحت شدن و قهر كردن؟
_كلا جواب سوال از ذهنشون پاك شد؟
_ما نبايد از نامحرم سوال ميپرسيديم چون ممكنه...
اقایه از برادران ارزشیه!
نگفتین این آقا کی بوده؟!
Back to top Go down
Shahla Alavi
کاربر عادی
کاربر عادی


تعداد پستها : 15
Join date : 2010-02-12

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   24/4/2010, 08:20

ترم سوم با جناب مهندس طیرانی Very Happy زبان تخصصی داشتیم،استاد گفته بود داوطلبی یه پاراگراف بخونیم و ترجمه کنیم،من نگاه کردم دیدم کلمه خاصی نداره که بلد نباشم خلاصه داوطلب شدم و ترجمه کردم ، فکر کردم پاراگرافش تموم شده دیگه ساکت شدم ،استاد هم کلی تعریف و تمجید کرد و گفت آفرین چه کلاس خوبی همتون چه خوب ترجمه میکنید،خوب خانم علوی ادامه بدین!!گفتم استاد تموم شد گفتن نه تا فلان جا ادامه داره، منم ناخودآگاه گفتم :ok , ok
اینو که گفتم کلاس منفجر شد از خنده!! خنده استاد فقط لبخند زد و هی میگفت ادامه بدین دیگه!حالا منم بیشتر بخاطر خنده بچه ها خندم گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم!!!!! فکر کنم چند دقیقه ای فقط خندیدیم Like a Smile @
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   25/4/2010, 00:36

محمد اخلاقی wrote:
هر دو تا خاطره ی آخر خیلی قشنگ بودن، ممنون elephant
::p: لبخند
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   25/4/2010, 00:47

Shahla Alavi wrote:
ترم سوم با جناب مهندس طیرانی Very Happy زبان تخصصی داشتیم،استاد گفته بود داوطلبی یه پاراگراف بخونیم و ترجمه کنیم،من نگاه کردم دیدم کلمه خاصی نداره که بلد نباشم خلاصه داوطلب شدم و ترجمه کردم ، فکر کردم پاراگرافش تموم شده دیگه ساکت شدم ،استاد هم کلی تعریف و تمجید کرد و گفت آفرین چه کلاس خوبی همتون چه خوب ترجمه میکنید،خوب خانم علوی ادامه بدین!!گفتم استاد تموم شد گفتن نه تا فلان جا ادامه داره، منم ناخودآگاه گفتم :ok , ok
اینو که گفتم کلاس منفجر شد از خنده!! خنده استاد فقط لبخند زد و هی میگفت ادامه بدین دیگه!حالا منم بیشتر بخاطر خنده بچه ها خندم گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم!!!!! فکر کنم چند دقیقه ای فقط خندیدیم Like a Smile @
جو گیر شدی فکر کردی اون ور آبی؟ Suspect یادم خندیدیم Like a Smile @
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   25/4/2010, 00:52

Shahla Alavi wrote:
2 ترم پیش بود،سمانه و مهسا تو سایت نشسته بودن پشت دو تاسیستم جدا،مهسا بلند میشه بره فلشش رو بزنه به یو اس بی پشت کیس(اون موقع کیس رو میز بود و فقط از پشت پورت یو اس بی داشت) که میبینه یک فلش تو کیس سمانه ست،نمیدونم با خودش چی فکر میکنه که فلش رو میکنه میره تحویل مسئول سایت میده و میگه این فلشو جا گذاشتن!!!!!!!!!!!!! Like a Smile @ (نفهمیده بوده فلش مال سمانه ست)سمانه از همه جا بی خبر میبینه فلشش باز نمیشه میره میبینه پشت کیس هم نیست و کلی نگران میشه ، خلاصه که بعد فهمیدیم مهسا چی کار کرده کلی به این حرکت باحالش خندیدیم. خنده خدا میدونه بعد که رفتیم فلشو بگیریم مسئول سایت راجع بما با خودش چی فکر کرده!!!! خنده
مهسا فلشم گم شد دیشب. دستت تو نیست ؟تموم زندگیم توش بود ندادی جایی بگی جا گذاشتن؟
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   25/4/2010, 01:06

واسه امتحان یکی از درسای آقای مهندس ستوده خیلی بین بچه ها و استاد بحث بود که چه روزی امتحان بگیرند؟فاطمه ردیف اول بود و هی به استاد میگفت من میخوام فردا برم تهران نیستم بالاخره امتحان افتاد یک روز دیگه وفاطمه رفت فردای اون روز سر کلاس استاد داشتن حضور و غیاب میکردند که به اسم فاطمه که رسیدن من گفتم رفتن بیرون. استاد حضور زد اما یهو متوجه شدن که من الکی میگم و بم خندیدن شانس آوردم خوش اخلاق بودن و دعوا نکردن Like a Smile @
Back to top Go down
n.y
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 351
Join date : 2009-12-24
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   25/4/2010, 12:44

سر كلاس رياضي مهندسي طاهري كه خيلي خلوت بود، استاد سوالي رو گفت تا ما حلش كنيم. همه مشغول بودن و منم طبق روال چيزي نخونده بودم و الكي خودكار رو تكون مي دادم تا چيزي بهم نگه.
وقت پاسخ گويي تموم شد و استاد شروع كرد به ديدن جوابها و منهم شروع كردم به دعا :cheers:
وقتي دفترم رو ديد با خنده پرسيد:"شما نوشته هاي قبليت رو پر رنگ مي كردي" لبخند

_________________
where you say...
"It`s impossible"...

good tells you
"Everything is possible"
Back to top Go down
http://khayyam.forumotion.com
f.mousavi
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
avatar

تعداد پستها : 91
Join date : 2010-02-15

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   28/4/2010, 05:29

قبل از دانشگاه:
با یکی از دوستام قرار گذاشتیم بریم کتابخونه دانشگاه فردوسی که واسه کنکور درس بخونیم.از یه نفر پرسیدیم کتابخونه کجاس؟آدرسو داد و گفت میتونین با اتوبوس برین.همین طور که داشتیم میرفتیم سمت ایستگاه دیدیم یه اتوبوس داره میاد.دویدیم که سوار شیم دیدیم اتوبوس پر از پسره و دارن به ما میخندن. لبخند اینجا بود که متوجه شدیم اتوبوس خانوما و آقایون جداس.نشستیم تو ایستگاه منتظر اتوبوس خانوما.وقتی اومد دوستم سریع رفت بلیطارو بده که برای بار دوم ضایع شدیم No آخه این همه امکانات affraid این همه کتابخونه affraid چرا فردوسی Question
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   28/4/2010, 07:33

این یکی مربوط میشه به همین دانشگاه اما اون وقتی که ریاضی بودیم.ترم اول سر کلاس درس فیزیک بود که استاد خیلی خشنی داشت که صدای نفس بچه ها هم نمیومد من که حوصلم سر رفته بود از یکی از دوستام خواستم تا اگه سوزن داره بم بده از یکی دیگه از دوستامم خواستم تا از مغنه اش نخ باز کنه بعد با وسایلی که گفتم شروع کردم به دوختن مانتو دوستم که جلو نشسته بودبه شال گردن فاطمه که دور گردنش بود .بعد کلاس که اومدن برن دیدن اااااا بهم وصلن یادش بخیر کلی خندیدیم
Back to top Go down
mahdi aziz
كاربر خيلي فعال
كاربر خيلي فعال
avatar

تعداد پستها : 313
Join date : 2009-12-30
Age : 29

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   28/4/2010, 11:40

bahar sanati wrote:
این یکی مربوط میشه به همین دانشگاه اما اون وقتی که ریاضی بودیم.ترم اول سر کلاس درس فیزیک بود که استاد خیلی خشنی داشت که صدای نفس بچه ها هم نمیومد من که حوصلم سر رفته بود از یکی از دوستام خواستم تا اگه سوزن داره بم بده از یکی دیگه از دوستامم خواستم تا از مغنه اش نخ باز کنه بعد با وسایلی که گفتم شروع کردم به دوختن مانتو دوستم که جلو نشسته بودبه شال گردن فاطمه که دور گردنش بود .بعد کلاس که اومدن برن دیدن اااااا بهم وصلن یادش بخیر کلی خندیدیم
لبخند ::p:
Back to top Go down
Guest
Guest
avatar


PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   28/4/2010, 14:11

اين خاطره مربوط مي شه به چهار شنبه هفته پيش كه جميعا داشتيم از طرقبه (تولد عزيز)حول و هوش ساعت 12.5 بر مي گشتيم
همه رو رسونده بودم و فقط من و عزيز بوديم كه از ورودي فلكه آب(خيابان تهران)وارد زير گذر حرم شديم و قرار بود از خروجي مصلي برون بيايم به محض اين كه وارد زير گذر شديم ديديم كه يك ماشين عروس و 100 تا 200 موتوري وتعداي زيادي ماشين هم دنبال اون بودم كه به جرات مي توانم بگم اين همه موتوري يك جا حتي تو پيست موتور سواري هم نديده بودم مخصوصا با آن همه حركات ژانگولر وقبيح خلاصه به يك بدبختي از اطراف اونها فرار كرديم وكمي جلوتر گويي از سقف مثل بارون آب ميومد و معلوم شد كه يكي از لوله نشتي داشته و خلاصه به هزار بدبختي از آتجا هم گذشتيم تا اين كه به يك خروجي رسيديم و مهدي گفت از همين جا برو و من بهش گفتم اين كه خروجي خيابان تهران است خلاصه از همان خروچي خيلي خوشحال ببيرون آمديم وديديم كه دوباره به جاي اولمان يعني فلكه آب رسيديم و نمي دونم واقعا چه اتفاقي اون پايين افتاد كه اين چنين اشتباهي كرديم شايد به خاطر اون همه حادثه مي خواستيم از يك سوراخ فرار كنيم و زياد دقت نكرديم خنده
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   28/4/2010, 17:26

جالب بودSmile
Back to top Go down
bahar sanati
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای


تعداد پستها : 176
Join date : 2010-02-13

PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   28/4/2010, 17:32

این مربوط میشه به همین 1 شنبه امتحان میان ترم نرم داشتیم که من هیچی نخونده بودم سر کلاسا هم نرفته بودم هیچی یاد نداشتم شبشم فلشم و گم کرده بودم خیلی ناراحت بودم اومدم سر جلسه و با ناراحتی به یکی از همکلاسیام گفتم آخه این استاد جعفری کار و زندگی ندارن هیچ مشکلی واسشون پیش نمییاد همش راس 8 میان !!15 دقیقه بعد آقای خوش اندام اومدن و گفتن استادتون نمییاد.یک کیفی کردم فلشمم خونمون بود.
Back to top Go down
Sponsored content




PostSubject: Re: خاطرات دانشگاه   

Back to top Go down
 
خاطرات دانشگاه
View previous topic View next topic Back to top 
Page 3 of 5Go to page : Previous  1, 2, 3, 4, 5  Next

Permissions in this forum:You cannot reply to topics in this forum
خيام :: دانشجويان خيام :: خاطرات دانشگاه-
Jump to: