|
|
| Author | Message |
|---|
N.SH.H كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 308 Join date: 2010-01-17
 | Subject: خاطرات دانشگاه 7/2/2010, 23:29 | |
| برادران و خواهران گرامي در اين قسمت مي توانيد خاطرات خود از دوران دانشگاه را مرقوم فرماييد :| |
|
 | |
N.SH.H كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 308 Join date: 2010-01-17
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 7/2/2010, 23:58 | |
| خودم اولين خاطره رو ميذارم به عنوان دست گرمي اتفاقي كه بچه هاي ورودي مهر احتمالا به ياد دارند و ورودي هاي بهمن هم وصف آن را شنيده اند و باعث شرمندگي بنده: ترم سوم آبان يا آذر 86 كلاس ساختمان گسسته مهندس جعفري ساعت2 خوشحال و خندون تمرين استادو كه رسم درخت يك عبارت جبري به فرم لهستاني بود و حل كرده بودم و از اونجايي كه اولين نفري از پسرا بودم كه اومده بودم سر كلاس استاد گفت يه نفر بياد تمرينو حل كنه و از اونجايي كه من حل كرده بودم و بر بچس ديگه هم هنوز مشغول غذا خوردن در سلف بودند منم بدم نيومد برم و يه + بزنم به رگ بره اين تمرين آسون خلاصه آقاي ما كه شما باشي رفتم و مثل مرد درخت عبارتو كشيدم و در همين حال بر و بچ ها وقتي ميومدن تو كلاس چشاشون 4 تا مي شد كه چي شده نيما شايق (با اين همه سابقه مرام و معرفت) رفته داره تمرين پايه تخته حل مي كنه؟ يه چيزي تو اين مايه ها: خلاصه درخته تموم شد و در حالي كه باز هم خوشحالو خندون مي خواستم برم بشينم سر جام مهندس گفت خب يه توضيحي هم بده كه چه جور رسم كردي منم گفتم توضيح نداره ديگه مشخصه خلاصه از مهندس اصرار و از بنده انكار بالاخره شروع كردم توضيحات دست و پا شكسته اي رو گفتن كه مهندس گفت نه درست توضيح بده در اين لحظه بود كه ديگه غاط زدم و طي يك حركت ناجوانمردانه گچو پرت كردم و گفتم ومن همين قد بيشتر بلد نيستم و رفتم نشستم بچه ها كه بعد از صرف غذاي بهداشتيه سلف از اول كه من پاي تابلو رفته بودم بدشون نميومد يك خنده اي هم دور هم براي حضم غذا تو رگ بزنن و از بدو ورود به هم جرز ديوارم مي خنديدن زدن زير خنده حالا نخند كي بخند مهندس كتولي هم بنده رو دلداري مي داد كه حالا چرا شاكي مي شي حاجي؟ بعد كه رفتم نشستم ديدم چه حركت خامي انجام دادم مهندس جعفري خيلي حال داد هيچي بهم نگفت همين كارو كلاس مهندس ستوده انجام ميدادم به ضرث قاطع افتاده بودم اون درسو ترم قبلم كه بچه ها سركلاس پايگاه گير داده بودن بهم مي گفتن برو پايه تخته تمرين حل كن مهندس جعفري گفت زياد به شايق گير ندين كه ترماي قبل يه بار عصباني شده ... ولي اين شايق هرسيني ديگه اون شايق هرسيني جو گيره ترم 3 نبود شايق هرسيني ترم 6 بود
Last edited by هرسيني on 18/2/2010, 21:17; edited 1 time in total |
|
 | |
n.y كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 350 Join date: 2009-12-24 Age: 24
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 9/2/2010, 20:17 | |
| سلام خيلي باحال بود البته قبلا شنيده بودم. يه خاطره از من: توي ترم گذشته براي ثبت نام كارآموزي با مهدي عزيز قرار گذاشتيم بريم بنياد مخترعان كارآموزي. به هر طريقي بود با اونا صحبت كرديم و درخواستمون رو به صورت تلفني داديم.جواب اين بود كه به خاطر درخواست هاي متعدد افراد حدود 2 تا 3 هزار نفر تو نوبتند!!!!!!  و از ما خواسته شد تا حضورا درخواست بديم. پس ما عازم اونجا شديم و با توجه به اينكه ميدونستيم توي كوهسنگي قرار داره مستقيما رفتيم اونجا. تو كوهسنگي از يه نفر (  ) پرسيديم كانون مخترعان كجاست  . گفت:"اَ اين ور ميري يه ميدون پيچ پيچيه مپيچي چپ ميپچي راست خيابون و از وسط به دو طرف ميري يه مسجده ، روبروي اون كانونه". مسجد رو پيدا كرديم، خلاصه آقايي كه شما باشين دنبال يه ساختمون 3 ، 4 طبقه ميگشتيم كه ييهو من به عزيز گفتم بذار از اين دكه اي بپرسم كانون مخترعان كجاست. اينجا بود كه چشامون چهارتا شد. روي دكه نوشته شده بود :"كانون مخترعان ايران"  تازه فهميدم چرا اين مخترعان اينقدر مينالند از حمايت مسئولين. 2 تا 3 هزار نفر تو صف !!!!!! :rendeer: _________________ where you say... "It`s impossible"...
good tells you "Everything is possible"
|
|
 | |
N.SH.H كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 308 Join date: 2010-01-17
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 9/2/2010, 21:32 | |
| اون يه نفر (  ) و اگه آدرسشو داري بده به من ازش خوشم اومده |
|
 | |
N.SH.H كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 308 Join date: 2010-01-17
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 12/2/2010, 09:46 | |
| سريعا رضايت مهدي رو جلب كن آقاي مدير وگرنه از تمام پستايي كه داري بركناري و بازداشت ميشي. (اداي خودتو در آوردم) 
Last edited by هرسيني on 12/2/2010, 09:57; edited 1 time in total |
|
 | |
N.SH.H كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 308 Join date: 2010-01-17
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 12/2/2010, 09:53 | |
| بهترين خاطره از دوران دانشگاه براي من درس ريز پردازنده بود كه فكر كردم 9 ميشم نمي دونم چي شد 19 شدم . استاد فهميده كه چه آدم باصفايي هستم خودش تشخيص داده 19 بده به شماها هم هيچ ربطي نداره اصلا كي گفته من نمرم 9 مي شده اين دشمنا ن (به سركردگي علي عربي) بودن كه باعث خودباختگي و عدم اعتماد بنفس من شدن. در حقيقت من در برابر يك امتحان و استاد نبودم در برابر ....توجه فرمودين؟ تلافيه هوش مصنوعي كه 4 نمره ترم پيش اشتباهي كم داده بود بهم. هميشه شعبون يه بارم رمضون |
|
 | |
mahdi aziz كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 313 Join date: 2009-12-31 Age: 24
 | Subject: خاطره ورود به دانشگاه 14/2/2010, 01:25 | |
| یادم میاد همون اول ها که می خواستم تو دانشگاه ثبت نام کنم و از دانشگاه قبلی انصراف بدم دقیقا دهنم سرویس شد! معاون دانشگاه قبلی دقیقا ما رو به ... داده بود!  یه نامه درخواست انصراف که نوشته بودم سه ساعت ما رو این ور اون ور کرد و ما رو از این اتاق به این اتاق می برد و با مسئولینش ما رو به دعوا انداخته بود این یکی می گفت نامه دست من نیست دست اونه، اون یکی میگفت دست اون یکی دیگه است خلاصه تا آخرای وقت اداری ما رو سر دوندن! که از آخر معلوم شد آقای معاون قشنگ ما نامه لای کاغذاش بر عکس گذاشته بود!(می خواستم همون جا خفش کنم.!)من عجله داشتم برم این آقا که اتفاقا روحانی سید هم بود از ما می خواست براش استخاره با تسبیح بگیرم! هر چی از ما انکار از این آقا اصرار من میگفتم، آقا دیر یمشه میگفت کجا از این جا میخوای بری بهتر از اینجا! خلاصه سرتون به درد نیارم که از وقتی که برگه انصرافم و تصفیه حسابمو کردم دیگه پامو اونجا نزاشتم! |
|
 | |
N.SH.H كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 308 Join date: 2010-01-17
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 14/2/2010, 09:36 | |
| اگه سريع به كارت رسيدگي مي كردن و كارتو راه مي انداختن عجيب بود (يعني در اون صورت به عنوان خاطره مي نوشتي كه آره يه بار كار منو سريع راه انداختن) و گرنه معطل موندن جز اوجب واجباته |
|
 | |
محمد اخلاقی مديركل سايت


تعداد پستها: 619 Join date: 2010-01-04 Age: 24 آدرس پستي: mohammadakhlaghi66@gmail.com
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 18/2/2010, 19:56 | |
| سلام بچه های فعال خیام بعد از مدت ها خلاصه منم اومدم تا ببینم تو این فروم چه خبره دوستان محترم ( مخصوصا آقای عزیز) به طریقه ی نوشتن مطالبشون کمی بیشتر دقت کنن، اینجا خانواده نشسته!!! یکی از خاطرات قشنگ منم اینه که یه روز با همین آقای عزیز تو اتوبوس بودم که موقع پیاده شدن من از در جلو پیاده شدم و آقای عزیز از در عقب. یهو دیدم رنگ مهدی قرمز شده، گفتم چه اتفاقی افتاده؟ گفت می خواستم میله ی اتوبوسو بگیرم اشتباهی بازوی دختره رو گرفتم، حالا هرچی بد بخت تلاش می کرد من ولش کنم، من محکمتر گرفته بودم، فکر کردم میلست!!! ( حالا این که در ذهن ایشون دقیقا چی میگذشته و چجوری دست اون خانو رو میله دیدن چیزیه که خودتون باید متوجه بشین )  |
|
 | |
N.SH.H كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 308 Join date: 2010-01-17
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 18/2/2010, 21:16 | |
| شماره باباي مهدي عزيز چنده يه صحبتي باهاشون دارم |
|
 | |
n.y كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 350 Join date: 2009-12-24 Age: 24
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 18/2/2010, 21:56 | |
| دوستان عزيز خاطرات مورد دار تعريف نكنن  _________________ where you say... "It`s impossible"...
good tells you "Everything is possible"
|
|
 | |
محمد اخلاقی مديركل سايت


تعداد پستها: 619 Join date: 2010-01-04 Age: 24 آدرس پستي: mohammadakhlaghi66@gmail.com
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 20/2/2010, 08:52 | |
| یکی از خاطرات زیبای منم مربوط میشه به ترم اول دانشگاه که برای اولین بار همراه خانوم های دانشگاه رفتیم برف بازی. روز خیلی خاطره انگیزی بود،هوا به شدت سرد بود و ما 10 نفری با 2تا ماشین رفتیم کوه های آب و برق اون روز به صورت همه ی بچه ها گوله برف زدم اون روز یکی از بچه ها بود که جنوبی بود و برای اولین بار تو عمرش برف رو دیده بود، اینقدر هیجان زده شده بود که حسابی خودشو خیس کرد، اما داشت یخ میزد که من مجبور شدم کاپشنم رو بدم بپوشه :albino: ( بابا فردین) خدا بیامرز ایمان هم اون روز با ما بود. یادش گرامی باد |
|
 | |
N.SH.H كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 308 Join date: 2010-01-17
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 20/2/2010, 19:18 | |
| [quote="محمد اخلاقی"]یکی از خاطرات زیبای منم مربوط میشه به ترم اول دانشگاه که برای اولین بار همراه خانوم های دانشگاه رفتیم برف بازی....
قبل از ادامش من يه لحظه يك تماسي با برادراي 113 بگيرم الان برمي گردم |
|
 | |
محمد اخلاقی مديركل سايت


تعداد پستها: 619 Join date: 2010-01-04 Age: 24 آدرس پستي: mohammadakhlaghi66@gmail.com
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 21/2/2010, 00:55 | |
| یکی از تلخ ترین خاطراتم مربوط میشه به عید دو سال پیش ، زمانی که همه داشتیم برای جشن نوروز آماده می شدیم، اما فلک تقدیر غم باری رقم زده بود.... بعد از ظهر بود، تو خونه نشسته بودم که یهو اس ام اسی از یکی از دوستان رسید که اتوبوس راهیان نور دانشگاه تصادف کرده و آتیش گرفته و همه ی بچه ها سوختن. خیلی ناراحت شدم، دلم گرفت، نمی دونستم که کسی از بچه های ما تو اون اوتوبوس بوده یا نه شب بود که یکی از خانومای کلاس با گریه و اشک ریزان تماس گرفت و گفت ایمان فیروزی عزیز هم توی اون جمع بوده، علی ابهری هم همینطور..... اون سال عید بدترین عید زندگیم بود، یاد خاطراتی که با ایمان داشتم هر لحظه زنده می شد و اشک هام جاری می شد. روز بعد از تصادف با بچه ها قرار گذاشتیم توی دانشگاه، بی خبر از اینکه خانواده های شهدا هم اونجا هستن. برای خودش محشری بود. مادرهای داغ دیده، پدر هایی که از غصه کمرشون خم شده بود، بچه هایی که دنبال داداشای شهیدشون می گشتن، چشمای گریون و سر به زیر انداخته ی بچه ها که انگار اونا بجای مسئولین دانشگاه احساس شرمندگی می کنن. جای خالی اونا همیشه احساس میشه. هر پنجشنبه خانواده ی بچه ها تو بهشت ثامن ( محل دفن بچه ها تو حرم) دور هم جمع میشن و قرآن می خونن، چشم انتظار دوستای بچه هاشون هستن تا مایه ی دل گرمیشون بشن، اونا رو تنها نذارید
نزدیک سالگردشونه، با یه حمد و سوره یادشون رو زنده کنیم. |
|
 | |
mahdi aziz كاربر خيلي فعال


تعداد پستها: 313 Join date: 2009-12-31 Age: 24
 | Subject: Re: خاطرات دانشگاه 21/2/2010, 07:05 | |
| راستی آقای مدیر بخش، بخش مربوط به افشاگری هم تو این مکانه؟! من یک کلیپ صوتی دارم که مربوط به شما میشه !!! بگم؟ بگم؟ |
|
 | |
|